ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

رفتن به خانه بازی93.8.25

1393/8/26 11:14
نویسنده : مامی فریبا
143 بازدید
اشتراک گذاری

الهی قربون جوجه عشقه خودم بشم با این قیافش که منو کشته این یه الف بچه محبتمحبتامروز برای اولین بار بردمت خانه بازی تا کمی بازی کنی و سرگرم بشی آخه یک ماهی که وقتی میخوام بخوابونمت باید بهت قول بیرون رفتن بهت بدم و توهم که اضافش میکنی میگی بابا یعنی(با بابا بریم) میگم باشه میگی شیر( یعنی شیرم بخریم) میگم باشه میگی لالا( یعنی الان بخوابم تا بیدار شدم بریم دد ) میگم باشه خلاصه تا تو بخوابی مکافاتی داریم ما بعضی اوقاتم که میبینم گیر دادی و خوابت نمیاد میگه اگه نخوابی حسین(پسرعمو محمد که 4ماهی ازش بزرگتری و توی یه ساختمون هستیم)با خودم میبرم دد و تو هم تند و با تاکید محکم میگی نه میگم باشه بخاطر همینم امروز چون بیکار بودیم رفتیم خانه بازی و یکساعتی بازی کردی و خوشت اومد البته یه قسمتی خیلی باحال بود مربیه اومد همه بچه ها رو به صف کرد که باهاشون بازی کنه تو هم رفتی توی صف وایسادی بعد دونه دونه اسم بچه هارو صدا میزد و اونا هم باید میگفتن خانوم اجازه هست و چند قدمی میومدن جلو یدفعه خانومه اسم تورو صدا زد سارینا بیا جلو تو هم سرت انداختی پایین و اومدی رفتی سمت اسباب بازیها و محل مربیم نذاشتی مربیه گفت سارینا اجازه گرفتی تو هم گفتی چی دوباره محلش نذاشتی بعد به مربیه گفتم این هنوز حرف نمیزنه همه زدن زیر خنده و مربیه همتعجبتعجبهاج و واج موند دیگه حرفش نیومدخندهموقع اومدنم که اومدیم توی حیاط دیدیم دمپاییت نیست تا یکی از بچه ها که دمپاییاتون شبیه هم بوده اشتباه دمپاییت پوشیده و رفته منم که بغلت کردم اومدیم خونه کمرم شکستغمگینفکر کنمک ناله مربیه گرفتمدلخورغمگین

 

اینجا به صف کرده بودنتون

 

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)